شنیده بود که مرگ بالای کوهی در سردترین نقطه شمال زمینه از نوک قله به قربانیان خودش نگاه میکنه و اونا رو انتخاب میکنه هر کسی بالاخره انتخاب میشه تا بوده همین بوده مرگ بالاخره انسان رو میبره
ولی اون دنبال مرگ میگشت میخواست کارش رو یکسره کنه چیزی برای از دست دادن نداشت
هیچ چیز نداشت فقط زنده بود
به بالای کوه رسید فریاد زد مرگ کجایی من تو رو به مبارزه میطلبم...
مرگ....کجایی بیا تا با هم روبرو بشیم میدونم که شکست میخورم ولی بگذار با افتخار بمیرم دلم میخواد در مبارزه با قویترین موجود جهان کشته بشم
فریاد زد مرگ کجایی نکنه میترسی شکست بخوری؟مگه نمیدونی تو همیشه پیروزی؟
-آه...تو منو صدا کردی مرد جوان؟
-اره من میخوام با تو بجنگم و با افتخار کشته بشم
مرگ گفت: من از بالای کوه نگاه میکنم و اونایی که بدنشون نابود شده رو با خودم میبرم من روحشون رو با خودم میبرم
-خیلی خوب من الان خودم رو از بالای کوه به پایی پرت میکنم تو روح منو بگیر
-مرد جوان تو دیگه روحی نداری همون موقعی که قلبت شکست روحت هم از بین رفت تو همین الان مردی
-تو درست میگی وقتی اون قلبم رو شکست من مردم حالا باید چکار کنم؟
-دو راه داری میتونی به دنبال عشق جدیدی بری و روح جدیدی برای خودت پیدا کنی یا میتونی خودت رو از بین ببری ولی یادت باشه برای تو زندگی ابدی وجود نداره چون روحی نداری ساده بگم اگه بمیری نیست میشی
-من عشق دیگری نمیخوام من میخوام هیچ باشم
-تو نمیتونی هیچ باشی اگه هیچ باشی چیزی هستی و اگه چیزی باشی هیچ نیستی
-مهم نیست اگه بدنم بمیره دیگه هیچ ناراحتی حس نمیکنم؟
-نه دیگه هیچ احساسی نخواهی کرد هیچ چیز
-پس من خودم رو میکشم
-تو دیگه خودی نداری که بکشی وقتی عشقت قلبت رو شکست خودتم از دست رفتی تو مرده متحرکی اگه چند وقتی صبر کنی با یه درخت فرقی نخواهی کرد تو فقط داری این کالبد انسانی رو از بین میبری این کالبد چیزی توش نیست و این خودی که تو ازش حرف میزنی اثرات روحته که هنوز کاملا از بدنت پاک نشده ولی بزودی تو با یه حیوون فرقی نخواهی کرد
-بهتر همین الان با انتخاب خودم این حیوون رو میکشم
خودش رو از بالای صخره پرت کرد پایین و در دم جان سپرد
مرگ اهی کشید و گفت اسوده بخواب تو همه چیزت رو از دست دادی حتی روحت رو هیچ کس مستحق این نیست که روحش رو از دست بده
ای کاش منم میدونستم این عشق چیه که انسانها حاضرن براش روحشون رو از دست بدن
