تبليغاتX
شوالیه 2

شوالیه 2

اینجا مطالبی رو که از وبلاگم حذف کردم رو میزارم

به دنبال فرشته مرگ میگشت

شنیده بود که مرگ بالای کوهی در سردترین نقطه شمال زمینه  از نوک قله به قربانیان خودش نگاه میکنه و اونا رو انتخاب میکنه هر کسی بالاخره انتخاب میشه تا بوده همین بوده مرگ بالاخره انسان رو میبره

ولی اون دنبال مرگ میگشت میخواست کارش رو یکسره کنه چیزی برای از دست دادن نداشت

هیچ چیز نداشت فقط زنده بود

به بالای کوه رسید فریاد زد مرگ کجایی من تو رو به مبارزه میطلبم...

مرگ....کجایی بیا تا با هم روبرو بشیم میدونم که شکست میخورم ولی بگذار با افتخار بمیرم دلم میخواد در مبارزه با قویترین موجود جهان کشته بشم

فریاد زد مرگ کجایی نکنه میترسی شکست بخوری؟مگه نمیدونی تو همیشه پیروزی؟

-آه...تو منو صدا کردی مرد جوان؟

-اره من میخوام با تو بجنگم و با افتخار کشته بشم

مرگ گفت: من از بالای کوه نگاه میکنم و اونایی که بدنشون نابود شده رو با خودم میبرم من روحشون رو با خودم میبرم

-خیلی خوب من الان خودم رو از بالای کوه به پایی پرت میکنم تو روح منو بگیر

-مرد جوان تو دیگه روحی نداری همون موقعی که قلبت شکست روحت هم از بین رفت تو همین الان مردی

-تو درست میگی وقتی اون قلبم رو شکست من مردم حالا باید چکار کنم؟

-دو راه داری میتونی به دنبال عشق جدیدی بری و روح جدیدی برای خودت پیدا کنی یا میتونی خودت رو از بین ببری ولی یادت باشه برای تو زندگی ابدی وجود نداره چون روحی نداری  ساده بگم اگه بمیری نیست میشی

-من عشق دیگری نمیخوام من میخوام هیچ باشم

-تو نمیتونی هیچ باشی اگه هیچ باشی چیزی هستی و اگه چیزی باشی هیچ نیستی

-مهم نیست اگه بدنم بمیره دیگه هیچ ناراحتی حس نمیکنم؟

-نه دیگه هیچ احساسی نخواهی کرد هیچ چیز

-پس من خودم رو میکشم

-تو دیگه خودی نداری که بکشی وقتی عشقت قلبت رو شکست خودتم از دست رفتی تو مرده متحرکی اگه چند وقتی صبر کنی با یه درخت فرقی نخواهی کرد تو فقط داری این کالبد انسانی رو از بین میبری این کالبد چیزی توش نیست و این خودی که تو ازش حرف میزنی اثرات روحته که هنوز کاملا از بدنت پاک نشده ولی بزودی تو با یه حیوون فرقی نخواهی کرد

-بهتر همین الان با انتخاب خودم این حیوون رو میکشم

خودش رو از بالای صخره پرت کرد پایین و در دم جان سپرد

مرگ اهی کشید و گفت اسوده بخواب تو همه چیزت رو از دست دادی حتی روحت رو هیچ کس مستحق این نیست که روحش رو از دست بده

ای کاش منم میدونستم این عشق چیه که انسانها حاضرن براش روحشون رو از دست بدن

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 16:54  توسط   | 

داستان 15/12/89

گفتم یه داستان دارم بزارم اینجا اگه دیدم خوشتون اومد بقیش رو هم میزارم راستش این یه داستان معمولیه شاید بشه گفت حرفایی که در غالب داستان های  کوتاه وبلاگم میزدم رو در این داستان بلند هم میزنم ممکنه تو 50 خط یک خطش برام جالب بوده میخواستم به بقیه هم بگم امیدوارم جالب شده باش
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:7  توسط   | 

چقدر بدم میاد 13/12/89

یک هفته کار میکنی دلت به جمعه خوشه جمعه میاد و کسی نیست که باهاش بری بیرون

چقدر بدت میاد وقتی بهت میگن حالا شاید،احتمالا،انشاالله،ممکنه

حالت از این حرفا بهم میخوره چقدر بدت میاد وقتی بهت مستقیم نمیگن میان یا میخوان یا نمیان یا نمیخوان

به فلانی میگی بریم فلان جا؟ میگه شاید بیام

اه که چقدر از این حرفا بدم میاد اعصابم خورد میشه

من خودم یا میگم اره یا میگم نه بدم میاد ادمو  تو اب نمک نگه میدارن

اه که چقدر بده یکی جرات نداره مستقیم تو صورت ادم بگه اقا دلم نمیخواد صداتو بشنوم

اه که چقدر بده برا اینکه تو همون لحظه تو رو از سر خودشون باز کنن میگن باشه ولی حرفاشون تو خالیه

من ادمی هستم که همیشه سر حرفم وای میسم شما چجوری هستین؟

شما از اون ادمایی هستین که حرف براشون از باد هوا کم ارزش تره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:6  توسط   | 

چقدر بدم میاد 13/12/89

یک هفته کار میکنی دلت به جمعه خوشه جمعه میاد و کسی نیست که باهاش بری بیرون

چقدر بدت میاد وقتی بهت میگن حالا شاید،احتمالا،انشاالله،ممکنه

حالت از این حرفا بهم میخوره چقدر بدت میاد وقتی بهت مستقیم نمیگن میان یا میخوان یا نمیان یا نمیخوان

به فلانی میگی بریم فلان جا؟ میگه شاید بیام

اه که چقدر از این حرفا بدم میاد اعصابم خورد میشه

من خودم یا میگم اره یا میگم نه بدم میاد ادمو  تو اب نمک نگه میدارن

اه که چقدر بده یکی جرات نداره مستقیم تو صورت ادم بگه اقا دلم نمیخواد صداتو بشنوم

اه که چقدر بده برا اینکه تو همون لحظه تو رو از سر خودشون باز کنن میگن باشه ولی حرفاشون تو خالیه

من ادمی هستم که همیشه سر حرفم وای میسم شما چجوری هستین؟

شما از اون ادمایی هستین که حرف براشون از باد هوا کم ارزش تره؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:6  توسط   | 

کشتمش 12/11/89

از سال 86 دارم از مرگ فرار میکنم برج 7 امسال فراموشش کردم ، الان دوباره یادش افتادم ولی اینبار فرار نمیکنم سر جام وایسادم فریاد میزنم:هی.... مرگ کجایی که به ریشت بخندم من شکستت دادم تو میخواستی هومنو بکشی ولی من پیش دستی کردموو خودم کشتمش من اون هومن 20 روز پیش رو کشتم من دیگه هومن قدیم نیستم
من خالی از عشق و دوستی و صفا و مرام  شدم
من دیگه اون هومنی که شما میشناسید نیستم من دیگه هیچ کس جز خودم رو دوست ندارم من پر از نفرتم من پر از بدی هستم در چشمان من جز خشم چیزی نیست یکه تیغ به من بدهید ببینید چطور با خونسردی یک توله سگ رو میکشم من به بالاترین درجه انسانیت رسیدم
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:5  توسط   | 

سه دوست 9/11/89


ابتدا سه دوست بودند

اولی سه سال پیش کشته شده بود و دومی همین تازگی ها

هنوز خیلی از مرگ دوست عزیزش نگذشته بود صمیمی ترین دوستش تو خیلی از نبردها پشت به پشت هم جنگیده بودند و زخمها خورده بودند ناراحت بود که چرا نتونسته دوستش رو نجات بده

به دوستش فکر میکرد وقتی روی اسب مینشست چنان اقتدار و شکوهی داشت که هر بیننده ای سر تعظیم به او خم میکرد نشان های سینه اش توی چشم میزد سه نشان برجسته مطمئنا فقط در دو حالت این نشان در سینه یکنفر جمع میشدند او یا پادشاه بود یا هنرپیشه تئاتر اما دوست او هیچ یک نبود او شوالیه ای بود که این نشان ها را از سه پادشاه دریافت کرده بود...اه که چه مرگ سختی بود چهار سال به دنبال کشتن اژدهای شش سر در طول این چهار سال به تنهایی به دنبال کشتن اژدها در سرزمینی دور سرگردان بود... دو سال پیش در نبردی طولانی اژدها را کشت یا فکر میکرد کشته است اما امسال اژدها قدرتمندتر از گذشته بازگشت دوست عزیزش با قربانی کردن خود اژدها را نیز کشت...

خیلی از مرگ دوستش نگذشته بود افسرده شده بود چندین بار میخواست به خاطر پیشگویی عجیب پیرمرد خنجر رو در قلب خودش فرو کنه دفعه اخر مصمم بود ولی انجا بود که ان بانوی زیبا رو دید...وصف ناکردنی بود

قدی بلند و هیکلی کشیده...پوست سفید به سان مهتاب و موهای سیاه بلند و از همه زیباتر چشمانش

چشمانی سیاه و براق که میشد تمام کهکشان و دورتر را درون ان جستجو کرد

اه که چه روزهای خوبی بود خون در رگهای او دوباره جریان پیدا کرده بود ولی پیشگویی عجیب پیرمرد فکرش رو خراب کرده بود

همش میخواست بیشتر پیش دختر باشه اگه زمانی پیش میومد که دختر پیش اون نمیومد اوقاتش تلخ میشد و دعوا میکرد هرروز بدتر میشد

دختر نمیفهمید فقط علاقه اش به مرد جوان کمتر و کمتر میشد نمیفهمید که پسر از اتش عشق میسوزه ولی میترسه که از دختر جدا بشه میخواست تا زمانی که وقت باقیه هر چه بیشتر پیش بتش(منظور دختره) باشه

یاد پیشگویی افتاد زمانی او و دو دوستش به صومعه ای رسیدند پیرمردی ژولیده به سه نفر نگاه کرد و گفت جوانترین و زیبا ترین شما اول میمیرد،سپس بزرگترین و موقرترین شما خواهد مرد وقتی هر دو نفر مردند دیری نخواهد پایید که ترازو نیز خواهد مرد...و او زاده برج ترازو بود...

در انموقع هر سه دوست خندیدند ولی امروز جوان فکر میکرد زیباترین انها سه سال پیش بوسیله ادمکشان اجیر شده کشته شد و دوست عزیزش راکه اژدها به کام مرگ فرستاد دیری نخواهد پایید که اونیز به کام مرگ خواهد رفت

برای همین بود که میخواست تا میتواند کنار دختر باشد

دلش میخواست فریاد بزند به دختر بگوید که چرا اینطور شده است ولی میترسید دختر اورا دیوانه بپندارد...

چه باید میکرد؟

کسی خبر نداره که پایان این داستان واقعا چی شده بعضی ها میگن دختر و پسر تا اخر عمر با هم بودند بعضی میگن که پسر دست از دیوانگی برداشت و از همون ساعاتی که براش مونده بود استفاده کرد

بعضی هم میگن پسر انقدر از جدایی از دختر میترسید که دیوانه و غیر منطقی شد دختر اورا رها کرد و پسر از غم جدایی قلبش شکست و از درون مرد...

واقعا پایان این داستان چیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:4  توسط   | 

زندگی 22/9/89

زندگی همون چیزی نیست که ما میخوایم

زندگی یعنی بدبختی

زندگی یعنی خبر بد

زندگی یعنی اتفاق های بد

زندگی یعنی ساعت 7 صبح زنگ میزنن خبر مرگ دوست دوران دبستانت رو میدن

زندگی یعنی ساعت 9 صبح زنگ میزنن خبر مرگ دوست دوران نوجوانیت رو میدن

زندگی یعنی11  صبح زنگ میزنن خبر مرگ صمیمی ترین دوستت که عین داداشت میمونه رو میدن

زندگی یعنی از پدر و مادر دوستت که فوت کرده خجالت بکشی و احساس بدی داشته باشی خجالت از اینکه تو زنده ای و دوستت مرده تو گردنت هر روز کلفت تر میشه ولی اون...

زندگی یعنی با همه اینا خوشحال و خندان نشستی دلت خوشه که عاشق یه نفری و اونم عاشقته یهو اون ساعت 11 شب زنگ میزنه و انقدر از دست کاری که یادت نمیاد کی انجام دادی و اگه یادتم بیاد اصلا منظوری نداشتی عصبانیه که کارد بزنی خونش در نمیاد بعد تو نمیدونی چی بگی و یهو اوار تمام بدبختیات میاد میریزه رو سرت

زندگی یعنی مرد حق نداره گریه کنه

زندگی یعنی مرد حق نداره ضعیف باشه

زندگی یعنی...

خلاصه اینکه زندگی یعنی

فقط چیزای بدن که اتفاق می افتن و خوب یعنی کم بد بودن

من دلم میخواد از دنیا برم

دلم میخواد بمیرم

دلم میخواد نباشم

ولی اخرش همه اینا حل میشه دوباره کسیو که دوست داری میبینی اونوقت چند وقتی خوشحالی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:3  توسط   | 

خاطرات من 10 7 89

صبح تلفن زنگ زد فرخ بود گفت هومن خبر رو که شنیدی صداش خیلی عجیب بود گفتم نه چی شده گفت امیرمسعود مرد!!!

گفتم خیلی خب باشه از خونه اومدم بیرون گفتم عجب شوخیه بی مزه ای کرد رفتم بانک تو بانک بودم که فرناز دوستم زنگ زد داشت پای تلفن گریه میکرد اونجا بود که دو زاریم افتاد نمیدونم چجوری خودمو رسوندم خونه اونجا هممون دور هم جمع شدیم اونوقت بود که جنازه دوست دوران بچگی منو اوردن کسی که باهاش داستانها داشتیم خلاصه امیرم هم رفت اونشب رو با فرخ خونه ما گذروندیم من گریه هام رو کرده بودم ولی فرخ تازه شروع کرده بود هی میگفت دیگه نیست دیگه نیست...

مراسم خاکسپاری واقعا غم انگیزه دلم نمیخواد راجع بهش بگم

الان که دارم این متنو مینویسم ذهنم مغشوشه واقعا نمیدونم کی هستم چی میخوام اصلا یادم نیست کی بودم خاطرات تو ذهنم منظم نیستن سابق منظورم 86 به قبل حافظه عالی داشتم تمام دوران بچگی و دبیرستان رو مو به مو یادم بود ولی الان خاطرات نامنظمی دارم دقیقا یادم نیست چی به چی هستش

خیلی چیزا رو تو این متن نگفتم بگذریم

معمولا بهترین روزهای اون سالها 5 شنبه یا جمعه بود مثل یک رسم همه بچه های کوچه جمع میشدیم دختر و پسر میرفتیم پارک پیک نیک چقدر خوش میگذشت چند وقت یکبار یکی تو خونش مهمونی میداد و دور هم جمع میشدیم و بزن بکوب خب تو این مهمونی ها من اکثرا یه گوشه با فرخ مشغول بحث و صحبت بودم چون فرخ تحمل سر و صدا نداشت خب مریض بود البته دوست داشت که پیش بروبچ باشه من اهل رقص نبودم با کتک هم نمیشد منو از جام بلند کرد فقط یکنفر بود که من باهاش میرقصیدم اگه اون به من میگفت من میومدم اگه نه سر جام میخ میشدم

یادمه یکبار خیلی دیر به مهمونی رسیدم به فرخ گفتم کسی سراغ منو نگرفت فرخ گفت اونی که باید میگرفت گرفت

البته این بیرون رفتنامون حتی بعد از مرگ امیر و فرخ هم سر جاشه منتها به جای پارک میریم فرحزاد فشم یا هر جای دیگه یه مدتی با فرخ میرفتیم پارک میدویدیم خیلی خوب بود منتها فرخ هی عمل میکرد و پارک رفتنمون کنسل میشد تا همین الان من کسی رو مثل فرخ ندیدم هم بسکتبالیست بود هم تار میزد هم دستی تو فلسفه داشت خوشتیپ هم بود

این چند سال اخیر دوست اصلی من فرخ بود البته دوستان دیگه ای هم دارم که نزدیک ترینشون مهیارو محمد هستن و پسرعموم که 3 تاشون بچه های باحالی هستن

این اواخر بیشتر چیزایی که میشنوم اینه که عقایدت خوبه به درد اینجا نمیخوره بعضیا بهم میگن تو دیگه خیلی اوپن مایندی یا غربزده ای یا فلانی بهمانی..انتظار ندارم کسی درکم کنه همینی که هست

راستی یادم رفت راجع به تراویان هم بگم بهر حال یکسال از زندگیم هم اینتو بود منو فرخ تراویان بازی میکردیم تو این بازی هم وارد بودیم داستان های زیادی اتفاق افتاد توش دوستای زیادی مثل عارف و هاملت و ارش و امیر و امین واحسان و سینا و مجیدو رامینو و... رو پیدا کردم.

بعضی موقعها جمع میشدیم خونه ما فوتبال کامپیوتر بازی میکردیم از ورلد کاپ 2006 تا پی اس 2009 منو مهیارو فرخ و محمد بعضی موقعها تک به تک بعضی موقعها 2 به 2 واقعا شاهکار بودیم بهترین روزها بودن اونروز ها

خاطرات یکی دو سال اخیر رو خیلی حضور ذهن ندارم

در هر صورت من دوستان زیادی هم ندارم تعداد دوستانی که باهاشون وقت مگذرونم محدود میشه به محمد و بهاره و مهیار و بابک و کاوه فرناز و فرانه و علیسینا ونگار و ابتین و مهرادو نیما ... با اینا بهم خوش میگزره من با همه افراد جدید خوبم ولی با دوستان قدیم احساس راحتی میکنم به من اینجوری خوش میگزره

فکر میکنم به جای اینکه خاطره بگم بهتره از فکرم بگم اینکه فکرم چیه مهمتر از خاطراتمه پس از این به بعد سعی میکنم راجع ایدئولوژیم نسبت به زندگی توضیح بدم

پایان بخش 3

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:2  توسط   | 

کار ادم معلوم نیست اینارو مینویسم اگه یوقت نیست و نابود شدم یه چیزی ازم باشه

بخش 1

از بچگیام یه چیزایی یادمه

تو یه خونه حیاط دار به دنیا اومدم یه درخت انار داشتیم که یه عالمه انار میداد خونمون 1 اطاق خواب داشت یه حال بزرگ تمام موقعیت خونه یادمه یه حوض وسطش داشتیم یه الاکلنگ و یه تاب هم داشتیم کارگاه پدرم دقیقا چسبیده به خونمون بود یعنی از داخل خونه هم راه داشت از تو حیاط میتونستی بری تو کارگاه یه مغازه کوچیک بود که اونم مال بابام بود بابا یه کارگاه نجاری داشت من هیچوقت ندیدم خودش کار کنه یا لباس کار بپوشه از ولی یه موقعهایی بود که سر کل کل با کارگرا نشون میداد کار بلده ما که نفهمیدیم از کجا! ولی خب لابد کار کرده بود دیگه بهرحال اون طرح میده و کارگرا اجرا میکنن با این هوشی که داشت اگه میفرستادنش دانشگاه مطمئنا یه مهندس طراز اول میشد خب بگذریم بازی مورد علاقه من ماشین بازی بود از ماشین های کوچولو گرفته تا بزرگ بیشتر وقتم رو توی کارتن خالی که مامانم برام میخرید میگذروندم با خودکار روشو نقاشی میکردم(فرمان و چراغ و گاز و ترمز و...) تا اینکه یکروز گفتن باید بری مهد کودک فکر میکنم مدتی رفتم مهد کودک خاطراتی مثل عمو زنجیر باف و این حرفا تو ذهنم هست ولی واضح ترینشون وقتیه که مامانم برام یه شکلات خارجی خیلی عالی خریده بود ولی خانم مربی میگفت باید با بقیه قسمت کنی من درک نمیکردم چرا باید قسمت کنم؟ به هر حال با غضه این کار و کردم یه چیز دیگه هم تو مهد یاد گرفتم: how are you 

خلاصه ادم اخمویی بودم و میگن یه مشکلی هم داشتم که ملت و گاز میگرفتم(احتمالا گرگینه بودم!!) البته مشکل گاز گرفتن مال 2 یا 3 سالگی بوده

تا 7 سالگی استخوان بودم بعد یهو تپل شدم تو همین 7 سالگی عمل لوزه کردم انقدر بستنی خورده بودم که نگو

خلاصه مارو فرستادن مدرسه خونه قبلیمون رو فروختیم اومدیم یه جای دیگه یه خونه بزرگتر و 2 طبقه که احتیاج به تعمیر اساسی داشت تعمیر شروع شد بعضی موقعها منم میبردن سر ساختمان تو یکی از همین مواقع سرم رو با یه چوب شکستم که سیم کشمون منو با موتور برد درمانگاه و 5 تا بخیه خوردم این سیمکشمون اسمش حمید بود من خیلی دوستش داشتم همیشه منو میبرد با موتورش یه دور میچرخوند

خلاصه ما رفتیم کلاس اول اسم معلممون خانم عبدللهی بود روزا همین طور میگذشت و منم درسخون نبودم معدل کلاس اولم 20 نشد کلا معدل 20 نداشتم تا الان ولی کلاس دوم به بعد رو همیشه جزو شاگردهای خوب بودم مثلا اگه تو کلاس گروهبندی میشد منم جزو سرگروه ها بودم معلم کلاس دومم خانم کرجی بان بود

جدا باید بگم که من خیلی اذیت میکردم مشکلم با تکلیف نوشتن بود خوشم نمیومد هر بار هم یه دروغی میگفتم یه بار به خانم کرجی بان گفتم :اخه مامانم همش منو میفرسته خرید...حالا کلا یکبار تو عمرم رفته بودم یه رب گوجه از سر کوچه خریده بودم...خانم کرجی بان به مامانم گفته بود :خانم..بزارین این بچه درسشو بخونه انقدر ازش کار نکشین........

یه دوچرخه بی ام ایکس 2000 داشتم که خیلی خوش دست بود تا سالیان دراز یار و همدمم بود خیلی دوستش داشتم یکبار داشتم با دوچرخه میرفتم که حواسم نبود با چرخ جلو افتادم تو جوب بعد با کله پرت شدم تو شکم یه خانم جوان جفتمون پرت زمین شدیم خدا رو شکر هیچکدوممون چیزیمون نشد ولی خب خیلی ترسیده بودم بچه 8 ساله همینه دیگه میترسه

بابام رفت امریکا و برگشت تو مدتی که نبود همه چی خوب بود بعضی موقع ها البته... تا اینکه بابام به دلیل مسائل خانوادگی که تو ایران پیش اومده بود مجبور به برگشت شد خودش خیلی دوست داشت بمونه و مارو ببره..ای کاش میبرد ولی به دلایلی نشد خلاصه بابام که برگشت یهو فهمید که نمیتونه تو یه خونه کوچیک 160 متری زندگی کنه (اطاق ها مون کوچیک بودن) پس خونه رو فروختیم من که خیلی مخالف بودم خب 8 سالم بود خونمون رو دوست داشتم بهرحال با کلی دوندگی خونه فعلیمون رو که خیلی بهتر از قبلی خریدیم ولی همونطور که خیلی بهتر بود خیلی گرونتر هم بود و چون بابام همه پولاشو برا خرید خونه داده و خونه رو هم میخواست تعمیر و تغییر اساسی بده چند ماه تو یکی از اطاقهای خونه زندگی کردیم ولی خب ارزشش رو داشت کلاس سوم رو تو یه مدرسه دیگه نزدیک خونه جدید گذروندم واقعا که سال افتظاحی بود من معلمم خانم منهاجی رو دیوونه کرده بودم بنده خدا تیک عصبی گرفته بود اصلا مشکل داشتم تکلیف نمینوشتم بعد نصفه شب پا میشدم شروع میکردم خرچنگ غورباقه نوشتن صبححا که مامانم منو میبرد مدرسه میگفتم از این کوچه نریم و از یه کوچه دیگه بریم بعدا مادرم فهمید من برا این میگم از این کوچه نریم چون خانم معلم هم صبح از همین کوچه رد میشه..

بقیه در ادامه مطلب




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:1  توسط   | 

مقصر 8/5/89

یه چیزی خیلی از شبها ذهنمو مشغول میکنه اینه که پیش خودم میگم فرخ به خاطر اینکه ریه هاش دیگه کار نمیکرد از دنیا رفت خیلی از موقعها بود که منو فرخ و بچه ها میرفتیم فرحزاد یا فشم یا کن که قلیون بکشیم فرخ قلیان نمیکشید ولی بعضی موقع ها یه پکی میزد با اینکه قلیان نمیکشید ولی خب دودش که بهش میخورد من پیش خودم فکر میکنم اگه ما هیچ وقت قلیون نمیکشیدیم اوضاع فرق میکرد؟ به نظرم حتی اگه یکروز هم بیشتر زنده میموند میارزید خیلی موقعها با همین حال خرابش پا میشد میومد خیابون یکم پیاده روی میکرد اونم تو این هوای افتضاخ تهران خیلی چیزای دیگه هست که لازم نیست اینجا بگم ولی من دارم کم کم فکر میکنم منم تو مرگ زودرسش مقصر بودم شاید اگه بیشتر مواظب بودم چند وقت بیشتر پیشمون بود

گریه هیچ فایده ای نداره... هیچ وقت خودمو نمی بخشم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:58  توسط   | 

خسته و خالی 26/3/89

اقا خسته شدم

حوصلم سر رفت

شما میگین چیکار کنم

یه نفری بود انگار ازش نیرو میگرفتم

باهاش مشورت میکردم ولی الان دیگه نیست

همین الان خیلی ها هستن که باهاشون مشورت کنم ولی صحبت با فرخ فرق میکرد شاید فرخ برای خیلی ها یه ادم معمولی بود ولی برای من نه... معمولی نبود........................................

شما ها درک نمیکنید منو

این هومنی که میشناسید داره شارژش تموم میشه چون دیگه اون کسی که شارژش میکرد وجود نداره

نمیفهمید چی میگم

یه موبایل رو در نظر بگیرید باید به برق شهر وصل شه تا شارژ بشه و کار کنه  فرض کنید شارژر خراب بشه خب موبایله بالاخره خاموش میشه حالا هی به گوشیه  بگید بابا چیزی نشده که قابت که  سالمه باطریتم  خوبه برقم که وصله چرا اذیت میکنی؟

حالا شمام هی بگین دنیا که به اخر نرسیده.. تنت سالم باشه...زندگی زیباست...برو حالش ببر...

بابا...شارژم تموم شده دیگه حس و حال ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:57  توسط   | 

خسته و خالی 26/3/89

اقا خسته شدم

حوصلم سر رفت

شما میگین چیکار کنم

یه نفری بود انگار ازش نیرو میگرفتم

باهاش مشورت میکردم ولی الان دیگه نیست

همین الان خیلی ها هستن که باهاشون مشورت کنم ولی صحبت با فرخ فرق میکرد شاید فرخ برای خیلی ها یه ادم معمولی بود ولی برای من نه... معمولی نبود........................................

شما ها درک نمیکنید منو

این هومنی که میشناسید داره شارژش تموم میشه چون دیگه اون کسی که شارژش میکرد وجود نداره

نمیفهمید چی میگم

یه موبایل رو در نظر بگیرید باید به برق شهر وصل شه تا شارژ بشه و کار کنه  فرض کنید شارژر خراب بشه خب موبایله بالاخره خاموش میشه حالا هی به گوشیه  بگید بابا چیزی نشده که قابت که  سالمه باطریتم  خوبه برقم که وصله چرا اذیت میکنی؟

حالا شمام هی بگین دنیا که به اخر نرسیده.. تنت سالم باشه...زندگی زیباست...برو حالش ببر...

بابا...شارژم تموم شده دیگه حس و حال ندارم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:57  توسط   | 

نا امیدم 7/3/89

اصلا حال خوشی ندارم

امید دیگه در من وجود نداره

اینده مطمئنا تیره و تاره

به چیزایی که میخوام هیچوقت نمیرسم برنامه قبلی من میدونید چی بود؟

کارو دراوردن پول و اضافه کردن ثروت خانوادگی بعد از اون پیدا کردن عشق

الان بعد از 6 سال میبینم که هیچ جا نیستم اینهمه کار کردم چقدر مگه پول دراوردم؟ رقمی نیست که

میدونم که بازم کار کنم چیزی نمیشه

عشق هم که فقط یک رویاست و هیچ وقت به حقیقت نمیپیونده من هیچ وقت بهش نخواهم رسیدمیدونید چرا؟چون من به اندازه کافی خوب نیستم نه از لحاظ ظاهری نه از لحاظ روحی

اصلا میدونید چیه؟ من تا الان فقط اشتباه کردم زندگیم رو با رویا ها و فعالیت زیاد حرووم کردم

با درس خوندن حرووم شدم

با اطلاعات حرووم شدم

چه فایده داره که من زبان خارجی بلدم و تاریخ فلان تمدن رو حسابی از بر هستم

چه فایده که میتونم از کارکرد چیزها سر در بیارم دیگه اصلا مهم نیست

فرخ میدونست من چی میگم همیشه فکر میکردم وقتی من بمیرم فرخ میره و بهش میگه اره هومن خیلی دوستت داشت و همیشه دوست داشت خوشحال باشی و خیلی چیزهای دیگه که درکش برای خیلی ها اسون نیست

به هر حال برنامه من عوض شده برنامه اینده من اینه که در اولین و مناسبترین فرصت بمیرم

اینو به عنوان خداحافظی من قبول کنید از همتون متشکرم ولی خظ زندگی من و مهمتر از همه توانم به پایان رسیده شاید این هفته نمیرم ولی مطمئنا زود اونروز میاد

بابا: خیلی برات احترام قائل هستم و همیشه منطقی بودی و محبتت رو بهم نشون دادی

مامان: تو همیشه منو دوست داشتی منم همین طور بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی

هنگامه :همیشه سعی کردم توی این جامعه افراطی بهترین برادر برات باشم تا تو بتونی از لذت انسان بودن برخوردار بشی

محمد :بعد فرخ بهترین دوستم جای برادرم بودیو خیلی هوام رو داشتی

بابک:توهم یکی از بهترین دوستام بودی

بهاره که عین خواهرم دوستش دارم

من به یک نفر یه دروغی گفتم امیدوارم منو ببخشه و بدونه که من راجع به احساسم اشتباه کردم ولی اونموقعی که بهش اونحرف رو زدم ایمان داشتم ولی بعدا فهمیدم احساسم متعلق به کس دیگه ایه و هیچوقت جرات نکردم راستش رو بگم متاسفم(بالاخره گفتم)

اگه بخوام راجع به همه یه جمله بگم یه کتاب باید بنویسم ولی اسماتون رو تا اونجایی که الان مخم قد بده  مینویسم ممکنه ادم خیلی مهم جا بیوفته شرمنده

فرانه

مهیار

مهراد

محمد

بابک

دانوش

بهاره

فرناز

فرشته

علی

سینا

کاوه

ابتین

نیما

فرید

ازاده

ارزو

میترا

مرضی

.

.

.

و خیلی های دیگه

که خودشون میدونن مهم بودن ولی اینجا نگفتم اگه خودشون بخوان میگن

مطمئن باشید تا اخرین نفس یادتون هستم ولی از همین الان میدونم اخرین تصاویر ذهنم چه کسایی هستن

متاسفم

من قوی نیستم

فقط منتظرم کارام رو یکم میزوون کنم بعد برم اونور میبینمتون اگه اونور اصلا وجود داشته باشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:56  توسط   | 

نداشتن یا نزدیک بودن 6/1/89

بعضی ها میگن: انسان دنبال چیزی که نداره میگرده

این جمله درسته ولی کل مطلب رو ادا نمیکنه

مثلا کسی که دنبال شرف میگرده دلیل نمیشه ادم شریفی نباشه اون داره دنبال شریفتر شدن میگرده یا مثلا ادمی که دنبال پول میگرده ممکنه ثروتمند باشه ولی دنبال پول بیشتر بگرده

درست ترش اینه که بگیم انسان دنبال چیزی میگردد که ان را میخواهد و ندارد ولی به داشتن ان نزدیک است

مثلا کسی به دنبال خرید خانه میرود که به خانه خریدن نزدیک است یعنی پول و اراده خرید را دارد حتی ممکن است خانه داشته باشد ولی به دنبال خانه بهتری باشد


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:55  توسط   | 

نداشتن یا نزدیک بودن 6/1/89

بعضی ها میگن: انسان دنبال چیزی که نداره میگرده

این جمله درسته ولی کل مطلب رو ادا نمیکنه

مثلا کسی که دنبال شرف میگرده دلیل نمیشه ادم شریفی نباشه اون داره دنبال شریفتر شدن میگرده یا مثلا ادمی که دنبال پول میگرده ممکنه ثروتمند باشه ولی دنبال پول بیشتر بگرده

درست ترش اینه که بگیم انسان دنبال چیزی میگردد که ان را میخواهد و ندارد ولی به داشتن ان نزدیک است

مثلا کسی به دنبال خرید خانه میرود که به خانه خریدن نزدیک است یعنی پول و اراده خرید را دارد حتی ممکن است خانه داشته باشد ولی به دنبال خانه بهتری باشد


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:55  توسط   | 

خسته 14/8/88

خسته شدم خسته



نمیدونم شاید مریض شدم
احتمالا خوشی زده زیر دلم
نمیدونم شاید اینکه دیدم کارگرم خونش تلویزیون نداره حالم گرفته شده یا جریانی که برام اتفاق افتاده
یک ساعت پیش رفتم از یکی از دوستان یه چیزی بگیرم داشتم با ماشین میرفتم خیابون خلوت بود معلوم بود نه تاکسی پیدا میشه نه مسافر کش اینجور موقع ها من سوار میکنم مردم رو
یه خانوم جوان دست بلند کرد منم وایسادم گفت منو تا یه مسیری ببر گفتم بیا بالا خانوم تا یه جا میبرمت
حالا بگذریم از خیلی مسائل
خانومه سر صحبت رو باز کرد معلوم بود نمیدونه چی باید بگه خیلی استرس داشت من تعجب کرده بودم چرا اینجوری شد این خانوم
خلاصه هی من و من کرد یهو گفت 30 هزار تومن میگیرم
گفتم بله؟

گفت زیاده؟ 20 تومن بده

زدم کنار گقتم خانوم پیاده شو اشتباهی گرفتی من اینکاره نیستم
زد زیر گریه گفتم چرا گریه میکنی؟مگه من حرف بدی زدم؟ من فقط گفتم نه
گفت تو رو خدا به این پول احتیاج دارم هر کاری بخوای میکنم
بهش گفتم چرا؟
گفت لازم دارم گفتم
بگو چرا انقدر خودتو ارزون میخوای بفروشی با این قیافه ای که داری میتونی بیشتر بخوای پس معلومه اولین بارته زن اعتراف کرد اولین بارشه و ادامه داد
شوهرم سکته کرده و از کار افتاده دوتا بچه کوچیک دارم الان چند روزه چیزی جز نون و اب نخوردیم کاری هم بلد نیستم کرایه اتاقی که زندگی میکنیم هم عقب افتاده هر جا برای کار میرم حتی شست و شوی راه پله ها بهم نمیدن چون غریبه هستم
دیگه توان نداشتم تو خیابون منتظر شدم تا یه ماشین مدل بالا رد شه دست تکون دادم شما وایسادی
من گفتم اخه به چه قیمت؟
گفت :مگه شکم گشنه قیمت میشناسه؟
بهش گفتم واقعا میخوای خودت رو بفروشی؟
گفت چاره ای هم هست ؟
(من تو دلم گفتم بزار امتحانش کنم ببینم راست میگه یا یه شیاده )
گفتم خیلی خوب بریم
گفت باشه به صندلی تکیه داد من راه افتادم از گوشه چشم نگاش میکردم دیدم داره زیر لب یه چیزایی میگه و عین ابر بهار گریه میکنه
زدم کنار با صدای بغض کرده گفت رسیدیم؟انتظار داشت تا ابد نرسیم!!
دست کردم جیبم 20 تومن شمردم دادم بهش گفتم پیاده شو برو امیدوارم مشکلت حل بشه
بگدریم از اینکه کلی تشکر کرد
رفت
منم رفتم کمی دور شده بودم به خودم گفتم احمق حداقل شمارشو میگرفتی تا یه کار براش پیدا کنی
احمق بیشعور اون زن امشب رو با پول تو گذروند فردا و پس فردا رو چیکار کنه؟ هفته دیگش؟ ماه بعد؟
سریع دور زدم ولی رفته بود هرچی گشتم نبود
منم گریه کردم از خودم متنفر شدم دیگه پیش دوستم نرفتم واومدم خونه
ما میایم اینجا تراویان بازی میکنیم طلا میخریم اخر هفته میریم با بچه ها بیرون 10 تومن خرج شام میکنیم بنزین سوپر میزنیم نکنه ماشینمون اخ بگه
افتخار میکنیم که رتبه 2 رفمی داریم 16 تا دهکده داریم
موبایل مبخریم چند صد هزار تومن اونوقت یه زن باید خودشو به خاطر 20 تومن بفروشه زنی که انقدر پاک و معصومه که فکر میکنه 20 تومن می ارزه و حتی نمیدونه قیمت چنده
تف به منو امثال من


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:53  توسط   | 

20/8/88

بعضی موقعها میبینم ما انسانها از حیوان پست تریم

حیوان همونع خودش رو نمیکشه ولی انسان....

حیوان برای زنده موندن میکشه و یک حیوان درنده وقتی سیره به کسی حمله نمیکنه ولی انسان...

حیوان برای زنده موندن میخوره ولی انسان زندس که بخوره

حیوان ادعا نمیکنه بهترین موجود روی زمینه

حیوان دروغ نمیگه

حیوان...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:52  توسط   | 

جکایت 1/10/87

یه روز پدرم یه حکایتی به من کرد راجع به اینکه به مردم میتونن چقدر ساده و احمق و نامرد باشن گفتم اینجام  بنویسم :

داستان تقریبا مال۷۰ سال پیشه پدربزرگ من که هنوزم در قید حیات هستند نجار بودن برادرشونم نجار بوده(مثل اینکه قضیه ارثیه من و بابام و عمومم نجاریم)پدربزگم یه مغازه اضافی داشته میاد به برادرش میگه تو که هیچی نداری به جای اینکه کارگری کنی جون بکنی بیا تو مغازه من کار کن بعد یه سال هر چی کار کردی با  هم شریک  نصف من نصف تو .برادرش میره با یکی مشورت میکنه یارو میگه به داداشت بگو اگه باهم شریکین کاغذ بنویسه که نصفه مغازه ماله توهه!!!!! داداشه هم میاد به پدر بزرگ ما همینو میگه و معاملشون نمیشه خلاصه داداشه میاد و میگه من نصف مغازه مو میخوام!!!!!؟؟؟؟(جد ما بدهکارم شد )

نتیجه اینکه ببینین چقدر مردم  میتونن نامرد باشن که یه ادم ساده رو از یک موقعیت خوب دور کنن  و یه نفر چقدر میتونه احمق باشه که این حرف یچگانه رو باور کنه و مجبور اخر سر هم به همون کارگریش ادامه بده

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:51  توسط   | 

خسته 11/5/86

بعد از یکساعت زل زدن به مانیتور چیزی به ذهنم نیومد چی بگم؟ خاطره بگم؟ درد دل کنم؟ داستان کوتاه بگم؟

ولش کن بابا انشالله عزرائیل میاد زودتر شماها رو از دست من خلاص میکنه

الهی امین!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:49  توسط   | 

تغيير رژيم يا تغيير رفتار رژيم:گزينشی بی تفاوت 2/2/1386

 سوم آوريل ٢٠٠٧

نيويورک، موسسه تحقيقاتی هادسن

شاهزاده رضا پهلوی

خانمها و آقايان، ميهمانان عاليقدر عصر شما بخير.

اجازه ميخواهم که قدردانی خود را نسبت به دعوتی که از من شده است ابراز کنم. تلاش های بسياری از شما، که من شخصا ميشناسم ، برای ساختن دنيائی بهتر ، برای من بسيار قابل تحسين است. از کسانی که امروز برای اولين بار آشنا ميشويم، بسيار سپاسگزارم که فرصتی پيش آمده تا با هم آشنا شويم. موسسه هادسن خدمات بزرگی به پيشرفت صلح در جهان کرده است. از جمله خدمات عظيم هرمان کان، که شهامت آنرا داشت که به مسائلی بيانديشد که غير قابل تصور بودند. متاسفانه آنچه غيرقابل تصوراست، امروز دارد در ميهن من شکل ميگيرد و من از اين بابت بسيار غمگينم.آخرين رهنمون امنيت ملی که از سوی رئيس جمهوری آمريکا صادر شده است،جمهوری اسلامی را بزرگترين خطر برای صلح بين المللی، امنيت و ثبات ناميده است. اين بيشتر از آن رو است که دستيابی به سلاح های اتمی برای رژيمی که سرآمد تروريسم بين المللی است غير قابل تصور است. آنچه که از دوران هرمان کان دگرگون شده اينست که تئوری " انهدام قطعی و متقابل" تنها در مقابل هماوردی کاربرد داشت که برای سود مردمش دراين جهان مادی احساس مسئوليت ميکرد. آقايان خامنه ای ، احمدی نژاد وهمفکرانشان اين چنين نمی انديشند. چگونه ميتوان انتظار داشت که انهدام قطعی و متقابل عامل بازدارنده کسانی شود که مرگ و نابودی خود را با شکوه جلوه داده و آنرا شهادت می نامند. همانگونه که حملات انتحاری سياست های امنيتی ملی را دگرگون کرده اند، روياروئی با اتمی شدن نظام های آنجهانی نيز رويکردی متفاوت از روابط متعارف بين المللی می طلبد. نه تنها آنان هيچ تلاشی برای رفع خطر انهدام قطعی نخواهند کرد، بلکه با شور و شعف از شهادت استقبال خواهند کرد. و اين ما را به پرسش اصلی ميرساند: چه بايد کرد؟ چنين به نظر می رسد که بحث های کنونی در باره ايران اين پرسش را به گزينشی ميان تغيير رژيم يا تغيير رفتار رژيم فرو کاسته اند. اما در عمل تفاوتی بين اين دو گزينه نيست، اينگونه مطرح کردن پرسش بسود آنان است که بطولانی ترکردن عمر رژيم جمهوری اسلامی علاقمند هستند، زيرا امروزه خاطره های کوتاه عبارت تغيير رژيم را با حملۀ نظامی به عراق مترادف کرده است. اشتباه منحصر بفردی که در عراق رخ داد نبايد مايۀ مخدوش شدن عبارت تغييررژيم شود، عبارتی که تنها دو دهۀ پيش چندان نامتناسب به نظر نميرسيد. پرزيدنت ريگان به درستی در يافته بود که اتحاد جماهير شوروی هيچ تغييری در رفتار خود ايجاد نميکند مگر اينکه خود وی در سياست تغيير آن رژيم جد ی بنظربرسد. تغييرات واقعی متعاقب سياست های وی، نتيجۀ فرخنده ای داشت که به پايان جاذبۀ کاذب مارکسيزم انجاميد. جوانان اروپای شرقی، کوله پشتی به پشت، به طرف غرب سرازير شدند تا به دانشجويان هم سن و سال خود از شکاف ژرف بين وعده های تهی مارکسيستی و واقعيات فلاکت بار آن بگويند. صف طولانی دانشجويان از بوئنوس آيرس تا پاريس، برای ثبت نام در کلاس های مارکسيستی به ناگهان ناپديد شد. من ايمان دارم که پس از سرنگونی رژيم اسلامی توسط مردم ايران، روزنامه نگاران، دانشجويان و روشنفکران ايرانی نيز با آزادی در جهان اسلامی سفر کرده و به همان شيوه فرق بين وعده های کاذب حکومت دين سالار را با واقعيت نکبت بار آن برملا خواهند کرد. شايد بعضی چنين تصور کنند که روسيه بيشتر از ايران برای گذار به دموکراسی آمادگی داشت. بايد به آنان خاطر نشان کرد که بيش از صد سال پيش انقلاب دموکراتيک مشروطه در ايران به وقوع پيوست و اين در زمانی بود که روسيه هنوز تحت ديکتاتوری تزاری بود. تعجب آنان بيشتر خواهد شد اگر بدانند که در سال١٩١۴ ، روزنامۀ تايمز لندن نوشت که نمايندگان مجلس انگلستان بايد درس دموکراسی را از همتايان ايرانی خود بياموزند. آگاهی آنان از تفاوتهای بين ايران وعراق حتی کمتر است. ايران هرگز مستعمره نبوده است اما بخشهای مختلف عراق در زمان عثمانی جداگانه اداره ميشدند واين نهاد های مستقل سياسی ديرين اين بخش ها را از ميان برد. امپراطوری عثمانی دست يافتن برادران عراقی ما به يک هويت مشترک ملی را بعقب انداخت. با وجود اين، در سالهای ٢٠٠۴ يا ٢٠٠۵ که مردم عراق انتخابات آزاد را جشن گرفتند و انقلاب سرو در لبنان پای ميگرفت سخن گفتن از تغيير رژيم مقبول تربود.در همين زمان، دين سالاران ايران و سران سوريه متوجۀ خطر قريب الوقوع شده وتصميم گرفتند تا اميد دموکراسی را در منطقه از بين ببرند. آنان با سوء استفاده ازورود » اختلافات مذهبی و قومی، باتلاقی در عراق ايجاد کردند که به مثابه نشان« ورود ممنوع » از هر گونه تحول در منطقه جلوگيری کند. اين نشان « ممنوعاخطاری بود به غرب که برنامۀ پيشرفت دموکراسی در منطقه ، از شبه قارۀ هند تادريای مديترانه، و از دريای مازندران تا خليج فارس را فراموش کنيد! گزارشاست. متاسفانه اين « ورود ممنوع » بيکر- هاميلتون قبول ضمنی پيام اين نشانگزارش توضيح نميدهد که چگونه ميتوان با جمهوری اسلامی، که بقايش نيازمندخوار کردن هرچه بيشتر آمريکا درجهان اسلامی است، به توافق رسيد. زندگی ضدتاريخ اين رژيم در گروی آن است که به دولتهای منطقه، و حتی به سازمانهای غيردولتی، ثابت کند که آنان که با آمريکا مقابله و ستيز ميکنند بر آنان که با آمريک اهمکاری ميکنند چيره خواهند شد.سياست های وزارت خارجه آمريکا بر انزوای سياسی رژيم اسلامی و ايجاد فشارهای اقتصادی بنا گرفته است. البته اين روش، سرسخت تر از رويکرد بيکر- هاميلتون است اما بازکافی نيست. انزوا؟ آقای احمدی نژاد می پرسد، کدام انزوا؟ روزی که او در مجمع عمومی سازمان ملل با پرزيدنت بوش تسويه حساب ميکرد،١١٨ کشور از ١٩٢ کشور عضو ( بيش از ۶٠ در صد ) به موضع او تمايل داشتند!او به تازگی از سفر کوبا بازگشته بود که درآن پشتيبانی جنبش غير متعهد را جلبکرده بود. استقبالی که دانشجويان راديکال اندونزی از او کرده بودند برازندۀ ستارههای راک اند رول بود. وی مورد تشويق کاسترو قرار گرفته و چاوز وی را به سختیدر آغوش کشيده بود.آنانی که در وزارت خارجه آمريکا در تصور انزوای احمدی نژاد هستند دنيا را از ديدگاه او نمی بينند. حتی اگر او احساس انزوا کند، هرگز اين احساس به تغيير رفتاراو نخواهد انجاميد. حتی تهديد نظامی هم برای کسی که يک فاجعه را بعنوان پيشدرآمد بازگشت امام زمان می طلبد، کارگر نخواهد بود.در مورد فشار های اقتصادی : تاريخ معاصر بايد به ما آموخته باشد که فشار هایاقتصادی بر نظام هائی که به رفاه و آسايش مردم خود اهمييت نمی نهند ، موثر نيست.بيش از دو سال طول کشيد تا دولتهای اروپائی هرگونه فشار و امتياز اقتصادی راامتحان کنند تا متوجه شوند که چنين سياستهائی در قبال جمهوری اسلامی بی اثراست. بلافاصله پس از آن، سازمان بين المللی انرژی اتمی تخلفات ايران را به شورای امنيت سازمان ملل متحد گزارش کرد. در ماه جون سال گذشته، با پشتيبانی چين و روسيه، آمريکا به کشور های اروپائی ملحق شد تا امتياز های اقتصادی بسياری را به ايران پيشنهاد کنند، به شرط اين که جمهوری اسلامی دست از غنی سازی اورانيوم بر دارد. دو ضرب الاجل، يکی پس از ديگری گذشتند ولی رژيم اسلامی به بازيهای خود ادامه داد و پاسخ روشنی به پيشنهاد ها نداد. زمانی که پرزيدنت ها بوش، پوتين ، شيراک و نخست وزير بلر و صدر اعظم مرکل در حال تصميم گيری بودند حزب الله از مرز اسرائيل عبور کرد و سربازان اسرائيلی را به گروگان گرفت. جنگی که توسط عوامل رژيم اسلامی شروع شد، موضوع گفتگوهای کنفرانس ج- ٨ در اواخر جولای سال گذشته را از اعمال فشار بر رژيم اسلامی منحرف کرد. نبايد مايۀ تعجب شود که سه قطعنامه شورای امنيت و سه ضرب الاجل ديگر نيز گذشته است ولی در مذاکرات هيچ پيشرفتی حاصل نشده است. با اين تفاوت که اکنون با اعلام برنامه های گسترده ترتغليظ اورانيوم از سوی رژيم و محدودتر کردن بازديدکارگزاران بين المللی از تاسيسات ايران، بازی مرگبار تر شده است. لازم است به اين پرسش بپردازيم: که تحريم های اقتصادی يکجانبه از سوی آمريکا تا چه حد می توانند گسترش يابد ؟ يا، کدام تحريم های ديگر از سوی سازمان ملل متحد می تواند مورد قبول روسيه و چين قرار بگيرد؟ به بيان ديگر، درحالی که سياست خارجی آمريکا و فشار های بين المللی به حداکثرممکن خود نزديک ميشوند،دولتی که رئيس آن منکر هولوکاست است وميگويد که اسرائيل بايد از نقشه جهان پاک شود ، هر لحظه به بمب اتم نزديکتر ميشود. از يک سو برداشته شدن دو عامل بازدارندۀ جمهوری اسلامی، طالبان و صدام، و ا ز سوی ديگر به انتها رسيدن راه حل های ديپلماتيک و فشار های اقتصادی ، برای بسياری چنين مينمايد که امروز گزينه های آمريکا در قبال جمهوری اسلامی به به » : جنگ يا تسليم محدود شده است. تسليم، اين روزها نام و تعبير تازه ای پيدا کردهسوی خود کشيدن و بازداشتن اگر قادر بوديم که چين را به سوی خود جلب کنيم تا از ويتنام خارج شويم چرا نمی توانيم جمهوری اسلامی را همراه کنيم تا بتوانيم از عراق خارج شويم؟ اين پرسشی بود که توسط يکی از اعضای شورای روابط خارجی در سنای آمريکا مطرح شد و برخی از سناتور ها را به تفکر عميقی فرو برد. اگر قادر به بازداشتن اتحاد شوروی شديم، چرا نتوانيم يک جمهوری اسلامی اتمی را درآينده بازداريم؟ اين نيز برای سران جمهوری اسلامی آهنگی بسيار خوش نوا است که اين روزها در واشنگتن نواخته ميشود. شايد اينها همه ناشی از روحيه ياس و نوميدی از شرايط عراق باشد. اما تعداد سياستگذارانی که بحث تسليم و خطرات ناشی از آن را عميقا درک کنند و درگير بحث های موازی و انحرافی نشوند انگشت شمار است. کوتاه نگاهی به تاريخ معاصر کافی است تا درک کنيم که توافق های هنری کيسينجر با چين و همکاری های متعاقب آمريکا و چين بر اين اصل استوار بود که چين از اتحاد شوروی احساس خطر جدی ميکرد. کيسينجر آگاهی کامل داشت و ميدانست که چنين خطری بسيار جدی است ، بخصوص وقتی که لئونيد برژنف از نيکسون خواست که در صورت وقوع جنگ اتمی بين چين و شوروی ، آمريکا بی طرف باقی بماند. چنين شرايطی اکنون وجود ندارند. جمهوری اسلامی از جانب دولت سومی احساس خطر نميکند چه رسد به اينکه به آمريکا به عنوان ناجی خود نگاه کند. درمورد جمهوری اسلامی از بار « بازداشتن » در چنين تحريفی از واژۀ تسليم، بحث منطقی کمتری بهره مند است ولی نياز به توضيح بيشتری دارد. در زمان جنگ سرد، سياست بازداری موجب امتيازی برای غرب بود. نيروهای غيراتمی پيمان ورشو از کميت بيشتری برخوردار بودند که بازدارندگی دو جانبۀ اتمی آنرا خنثی ميکرد، اما در خليج فارس، اين نيروهای غيراتمی آمريکاست که از برتری قابل توجهی برخوردار است. اگر جمهوری اسلامی به بمب اتمی دست يابد، آن برتری را خنثی کرده و تحت سپراتمی دستش برای اعمال خشونت های با شدت پائين (بخوانيدتروريسم) باز خواهد شد، آنگاه جمهوری اسلامی ميتواند با عمليات چريکی مستقيم وغيرمستقيم (توسط حماس، حزب الله، ارتش مهدی، بدر و امثالهم) به مسئوليتی که تحت قانون اساسی اش دارد برای صدورانقلاب اسلامی بپردازد. در حاليکه متخصصان امور خاورميانه، يکی پس از ديگری، به سران کنگره آمريکا تسلی می دهند که جمهوری اسلامی قابل بازدارندگی است، من نشنيده ام که کسی گوشزد کند که حتی در بهترين حالت، نتيجه چنين سياست هائی رها کردن عوامل تروريسم از قيد و بند است ، چه برسد به بدترين حالت! به نظر نميرسد که متصديان قوۀ مجريه نيز قادر بوده اند تا رهبران کنگره را از چنين نظرات گمراه کننده بر حذر دارند. شايد به اين دليل که آمادگی پرداختن به مسائلی که توسط دولتهای غير متعارف پديد می آيند را ندارند. سياستگذاری خارجی آمريکا بدست وزارت خارجه است که ديپلماسی را خوب می شناسد و وزارت دفاع که جنگ را. هر دو نهاد بازمانده عصری هستند که سياست بين المللی را در سياست بين دول خلاصه ميکرد،که اين با واقعيت های جهان پس از جنگ جهانی دوم مطابقت داشت ولی نه با دنيای امروز، نه دنيای پس از جنگ سرد. ساخت و ترکيب وزارتخانه های دفاع و خارجه ، آمادگی لازم برای پشتيبانی از انقلابهای مخملی را ندارد، انقلابهائی که موفق ترين نوع تحول مثبت و دموکراتيک در جهان پس از اواخرجنگ سرد بوده اند. مشکل اينجاست که آمريکا اداره سومی برای تدوين سياست خارجی ندارد، اداره ای که درک عميقی از شرايط مردم در کشور های در حال گذار به دموکراسی و تعامل با آنانرا داشته باشد، نه فقط توان تعامل و يا رويارويی با دولت های آنها که در بسياری از موارد فقط با سرکوبی و تهديد صلح ميتوانند به حيات خود ادامه دهند. آيا هيچ اميدی نيست؟ آيا بايد به همان راه حل يا جنگ يا تسليم برگرديم؟ ابدا. هنوز توجه کافی به بزرگترين متحد جهان غرب در دنيای اسلام معطوف نشده است: مردم ايران. سه گروه اجتماعی ايرانی يعنی زنان، جوانان و اقوام و چهار گروه حرفه ای متشکل ازفرهنگيان، وکلای دادگستری، روزنامه نگاران و کارگران صنعتی در خط اول اعتراض بر عليه جمهوری اسلامی بوده اند. شهرهای مهم ايران، مانند ، تبريز و مشهد و سنندج روز ها از کنترل رژيم خارج بوده اند. دليل اصلی اينک ه هنوزمردم ايران برجمهوری اسلامی پيروز نشده اند، اين است که توانائی ارتباط با يکديگر و با جهان خارج را ندارند. در درون ايران، کنترل کامل وسائل ارتباط جمعی در دست دولت است. حتی وبلاگ نويس های ايرانی که دامنه مخاطبينشان بسيار محدود است ، در معرض تهديد دائم و دستگيری قرار دارند چه رسد به روزنامه نگاران. تعداد روزنامه نگاران در بند ايرانی از هر کشور ديگر در خاورميانه بيشتر است. مهمترين ابزاری که مبارزي ن آزاديخواه ايرانی به آن نياز دارند وسايل ارتباط جمعی است که آنها ها را با هم مرتبط کند. در ايران هزاران حلقۀ مبارزه و اعتراض وجود دارد که ازوسايل ارتباطی که آنان را بهم وصل کند برخوردارنيستند. از آنجا که حکومت اسلامی به چنين وسيله ارتباط جمعی درداخل کشور اجازه فعاليت نخواهد داد، الزاما بايد با بهره گيری ازتکنولوژی مدرن آن حلقه های اعتراض را از خارج ازکشور بهم وصل کرد. همانگونه که برخی از شما آگاهيد، چندين وسيله ارتباط ويديوئی آماتور با بودجه های بسيار ناچيز در غرب وجود دارد که به سوی ايران برنامه پخش ميکنند. اما آنها حتی بودجه کافی برای پخش فيلم های قديمی را هم ندارند چه رسد به اينکه برنامه های موثر توليد کنند. برنامه های راديو تلويزيونی صدای آمريکا و برنامه تلويزيونی بی بی سی نيز، که قرار است بزودی برقرار شود، بسيار بهبود پيدا کرده است اما ماموريت دولتی و بوروکراسی محتاط آنها مانع تاثير جدی بر روند تحولات ايران ميباشد. آنچه که به آن نياز است برنامه های قابل توجه و جذابی است که با گزارشهای دقيق از نياز ها، نارضايتی ها و مبارزات زنان ، جوانان، اقوام ايرانی و گروه های حرفه ای، توجه مردم را به خود جلب کند. تکنولوژی مدرن ارتباط دو طرفه ميان مبارزان سياسی را بسيار آسان تر کرده است. اين همان چيزی است که بسيج عمومی مردم ايران را ممکن خواهد کرد. مردمی که بدون حضور آنان در صحنه، راهی بجز جنگ يا تسليم ممکن نيست.من از هر فرصتی استفاده ميکنم تا اقدام نظامی بر عليه کشورم را رد کنم. من عليه جنگ و خونريزی هستم. اميدوارم که شما نيز مانند من فکر کنيد. همچنين نميتوانم تصور کنم که شما با تسليم هم موافق باشيد. پس گزينه هايی بجز تغيير رژيم ياتغيير رفتار باقی نمی ماند ولی همانطور که قبلا به آن اشاره کردم اين گزينشی بدون تفاوت بدين معنا که در عمل راه رسيدن به هر دو يکی است: فعال شدن مردم ايران درمقابل جمهوری اسلامی. همانند ساير رهبران توتاليتر، رهبرجمهوری اسلامی نيز، هر بامداد نگران روحيه و انسجام ايدئولوژيک نيروهای سرکوب خود است که مبادا از هم گسيخته شوند. برای حفظ اين روحيه، وی ناچار است مواضع قاطع در قبال رقبای ايدئولوژيکی خود بگيرد. يعنی دموکراسی های ليبرال بطور کلی و آمريکا و اسرائيل بطور خاص. تفکر آنجهانی وعدم مسئوليت وی به اين جهان باعث خواهد شد که تا تصادم نهايی، همچنان به رفتار کنونی خود ادامه دهد. رفتار وی تغيير نخواهد کرد مگر اينکه با وحشتی بزرگتر روبرو شود: روزی که مردم ايران دست در دست يکديگر بر عليه استبداد حرکت کنند. برخلاف نظريه پردازان فراموشکار غربی، او به نيکی آگاه است که مردم ايران بار ها رژيم حکومتی خود را تغيير داده اند. حتی زمانی که دلايل بسيار کمتری برای آن داشتند. او به دقت نگران نشانه های تکرار تاريخ است. به محض اينکه اين علائم را ديد، رفتار خود را نيز تغيير خواهد داد. از همين روی، ايده آليسم و واقع گرائی، تغيير رژيم يا تغيير رفتار ، به سياست های مختلفی نمی انجامند، بلکه لازمۀ همۀ آنها يک سياست است: پشتيبانی  و نيرو مندتر کردن مردم ايران. اين ماموريت زندگی من است. از شما ميخواهم که من را در اين امر ياری کنيد، با تشکر از وقتی که با من گذرانديد

به نقل از سایت شاهزاده رضا پهلوی 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:48  توسط   |